تبليغاتX
دقیقه ای بر دغدغه ها
این سال تحصیلی نیز به پایان رسید و دانشجویان به شهر و خانه و دیارشان بازگشتند، ولی من را نه عنایت بختی است و نه رفیقی که این بخت را به همرهی آورد پس چه جای اهواز رفتن! در آن ساعات پایانی پس از واپسین امتحان از پی دیدن وداع ها دلم گرفت، گفتم این نه شرط مروت است هیچ کس به حال و احوالم نمی آید ، من هم که مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم. به هر حال رفت(کی معلوم نیست) ومن را به غم گذاشت و برای من جز جان باقی نگذاشت(زان سان که غم،غم اوست آن نیز هم بر آید).حال اگر که از جفای حبیبان و نخوت رقیبان در گذریم، از فرط بی کاری و همچنین به مشورت و اشارت چند تن از دوستان تصمیم به این گرفتیم که وبلاگی برای اعلام نتایج و نمرات دانشجویان فلسفه تهران(کار شناسی) راه انرازی کنیم. تا آنجا که مطلعم تنها دو نمره تا روز ۶ تیر(همان روز جان کاه) بر برد رفته بود ،یکی حاجی قوام و دیگری آن شهرضایی(که نسبش خود گواهی می دهد که با ما چه کرده)،ولی این صمیم به عمل آوردنش از طاقت من خارج بود. ولی هر روز برای سر کشی به نمرات می رفتم تا آنکه خبر دار شدم که هنوز هم دکتر عالمی به من عنایت دارد این بار بهتر دیدم که مقابله به مثل کنم چنین شد که این نامه را نوشتم:

خدمت جناب دکتر عالمی

پدیده ای همچون جام جهانی نیز هر چهار سال یکبار به وقوع می پیوندد ولی مثل اینکه ارائه درس منطق جدید با استادی دیگر از آن هم نادر تر است. جناب دکتر بنده نمره خود را ،همچون آن ستاره ای که در سابق بر نامم رفت و متاسفانه من بر این ماجرا متفطن نگشتم که آیا از جانب شما به درجه سر گردی نائل شدم یا ستوان سومی، مطابق عدالت نمی دانم شاید ندانم که چه چیز عادلانه است ولی می دانم که این وضعی که در آن به سر می بریم چندان حظی از عدالت ندارد و مشکل ما نه نبود معیار این گوهز گرانبها بلکه گرفتار شدن به کسی است که خود را عین عدالت می داند.

جناب دکتر امیدوارم که از سخن راست نرنجیده باشید که هر آنچه اکنون بر این قلم رفت نه از بر اثر خشم بلکه از سر درد بود. امیدوارم که توانسته باشم بر نمره ام اثری حتی اگر شده منفی بگذارم.

حافظ رستمی ۸/۴/۸۷

به هر حال ماجراهایی رفت که دکتر عالمی دستور داد نامه من را در برد بگذارند تا عبرتی برای همگان شود. احتمالا آخرین باری است که همچون دوستم میلاد،تراژدی(که جدیدا شلوار پاره اش را مد جا می زند)، به وقایع انگاری امور دانشکده می پردازم. باید گفت و گذشت.

+ نوشته شده توسط متکلم در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 18:2 |
امکان وجود (ت) موناد نفس برای یک مجموعه از موناد جسم؛ از آنجا که نفس بر حسب هماهنگی پیشین بنیاد با جسم عمل می کند بنابر این هیچ یک از اعمال جسم منتسب به موناد نفس نمی تواند باشد. ممکن است این اعتراض شود که موناد واحد به مجموعه ای از مونادهای زیر ین خود نسبت فعال و برتر دارد. حال سوال من این است که اساسا مجموعه ای در کار هست؟ خیر این مجموعه صرف ادراک نفس است و هیچ مجموعه ای با چنین کار کرد مادی وجود ندارد. در این صورت ماده حقیقت می یابد که می دانیم چنین نیست ودر ضمن همان طور که مونادهای جسم ممکن است به فعال بودن نفس بر خود،آگاه نباشندنفس نیز ممکن است بر برتر بودن مونادی دیگر که اعمال آن به نحو پیشین بنیاد با آن هماهنگ و نسبت به آن منفعل است ادراک واضحی نداشته باشد. موناد هرگز قادر به ادراک ادراک موناد دیگری جز خود نیست پس امکان وجود (ت) نفس در ارتباط با یک پیکر منتفی نیست. تنها با یک سری ادراکات متمایز این دو نفس می توانند از هم غیریت یابند. دختری با سیمایی متوسط (از نظر من) در برابر آینه نشسته و به آرایش خود مشغول است، یک موناد از زیبایی اش لذت می برد و می خواهد آن را افزایش دهد ولی موناد دیگر از چهره اش کراهت دارد و می خواهد رنجش را کاهش دهد، اینچنین در هماهنگی پیشین بنیاد هردو به یک فعل ختم می شود و این نشان می دهد که از یک فعل واحد می توان ادراکات متمایزی داشت واین مجوزی برای تمیز مونادهای نفس در یک تن واحد از هم می باشد.
+ نوشته شده توسط متکلم در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 2:15 |

بر من پوشیدست که چرا امیرکبیر تراکتاتوس را تجدید چاپ کرده، ولی از یک چیز مطلعم و آن اینکه من در حد اعلای خود ، نهایتا فارسی می دانم و نه پارسی. گرچه که به یمن کثرت حمق ابله سلطانی من حتی از فهم یک جمله ی آن رساله عاجز ماندم ولی با این حال حسی حرفی را به گوشم  می خواندکه من از این ماجرا چندان متضرر نشدم، جز وقت و عمر ناعزیز که به جای یار صرف لودویگ گشت، شاید من به این سو و آن سو دویدن و به هر نکته و درسی نوکی زدن را نپسندم ولی از این تخصصی گرایی خزنده ی پوزیتیویسم منطقی دل خوشی ندارم، که به جای طرد حوزه های دیگر آنان را نفی می کند تا بی هیچ رقیبی به مسایل خود بپردازد و فلسفه ای درآورد که تنها عده ای خواص ممکن است که به فهمش نایل آیند. به نوعی همین قضیه اقبال به آن را کاهش داد. و باعث شد طارد و نافی مسائل و معرفت فلسفی، خود به حاق فراموشی سپرده شود، مطمئنا مبتدیان را آنچه که بدردشان می خورد جذب فلسفه می کند نه آنچه که با آن هیچ سر و کاری ندارند. تقریبا در این کشور هر کس شرحی بر پوزیتیویسم می نویسد، فی الواقع جرح آن می کند و این به همان حدی است که وقتی می گویند فلسفه مرادشان مسائل و گفته هایی فلسفه وجودی است. اگزیستانس سالیان سال است که بر دل ها می تازد (و البته مغز ها را مسخ می کند). بسیای از اطرافیانم ، چه درون و چه برون از دایره ی فلسفه ی آکادمیک، از درد های وجودی می گویند ولی در نظر من این درد ها به قدر لبخند یک فاحشه دروغین است. و اگر قرار بر رتبه بندی باشد من پرداخت قبوض منزل را بسیار دردناک تر یافته ام.

+ نوشته شده توسط متکلم در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 0:21 |
فقط کافی است آنچه می گویند صادق باشد به این معنا که او موجودی باقدرت لایزال و بی منتها باشد. همین کافی است تا بر حساب امثال من مهر باطل زده شود ،که سنان به پیکار او برداشته ام.در این حال هر جد و جهدی سند بلاهت خود را امضا کردن است که پای این خندق هر چه تزویر هم بریزیم توفیقی حاصل نمی گردد. آخر مگر مکر بی تکیه گاه قدرت راه به جایی می برد؟ که اگر هم ببرد بی درنگ باید در پی اندوختن قدرت و مکری نو باشد که چون خصم آن فریب را بیاموزد به سبب قدرت فائقش سریعا بر ما چیره می شود. پس این تزویر بلا زور علی الدوام نمی تواند باشد،که اگر بقا خواهد نباید مشت خود را از قدرت خالی گذارد و تکیه تنها بر عاقله محدودش کند که چون رقیب ضربه خورد از نام برخیزد و دیگر دیر به دام افتد. سناتوران شاید از سر بخت،اقبال آن را بیابند و حقه شان کارگر افتد و سزار غافل را برای خدایان قربانی سازند. ولی با دشنه نمی توان از پس شمشیر آگوستوس هوشیار بر آمد.

حال تکلیف ما با چنین موجودی که خود را خیر الماکرین می نامد چیست؟هر چه هم نیرنگ ببافیم باز هم افاقه نمی کند،که این انسان هیچ مسند مستحکمی برای تکیه ندارد و صفر در هر عددی صفر است و بی نهایت بر هر کسری بی نهایت، پس از میدان به در شدن خدا بر حسب دلیری انسان جز شوخی نمی تواند باشد، و لاجرم روزی این افراشته سست بابل فرو می ریزد.آهوی بیچاره ای که چنین در کف شیر خونخاره است،تنها می تواند در این امید باشد که این بیش از یک خواب آشفته نیست.

+ نوشته شده توسط متکلم در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:50 |
حقیقت زنانه

در کش و قوس تردید و اضطراب آنگه که نه مفری است و نه طریقی روشن،ولی امیدی مدام به وصال آنچه حقیقت گویندش،سعادت گویندش،عشق گویندش و زن گویندش،در آن هنگام است که نمایان می شود که چه اندازه تخته بند ظن و گمانیم،بی هیچ ایقان و اتقان،جز بر آنکه این دو متاع ما نیستند.

طریق قول نیچه حقیقتا بیّن آن است که او بی مایه از حقیقت نبوده که حقیقت را مونث خطاب کرده.هر دو دیر یابند و پر خطر ،و لحظه ای لغزش برای محرومیتی ابدی از آنها کفایت می کند.اما افسوس از جبن و رمیدگی که متقاضیانیند که عرضه کنندگان خود را می جویند و مگر می شود عده ای در این میان دعوی کیمیا فروشی نکنند،که چنین مریدان آماده به یراق مهیایی دارند. یکی حقیقت سودا می کند و دیگری زنانگی،یکی پیامبر می شود و دیگری روسپی! اما تنها گرفتاران راه بی نهایت متفطن اند، که این چمین جای آن ما معین را نمی گیرد.

ارحم یا حافظ الابل

+ نوشته شده توسط متکلم در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 15:52 |
نکته ای که در نزد سقراط(افلاطون ) بسیار مبهم می نماید استعمال واژه فیلسوف است که آیا از سر تواضع است(که در نظر من فضیلت نیست) و یا از موضع مداحنه. شاید در نظر اول از واژه ,منظور تواضع را در یابیم زیرا که سقراط در جامعه ای به سر می برد که یکه تازانش سوفسطاییان بودند و کناره گیری از آنان به نوعی انزوا از مدعیات این نحله بود. ولی در جهانی که اهل علمش خود را سوفیست می نامند به ناگه کسی فریاد بر آورد که سوفیست نیست بل فیلسوف است و سپس روی به این ادعا کند که تنها فیلسوفانند که شایسته به حکومتند و سعادت, تنها با تمسک به آنان رخ می نماید. و مخالفت و ناسازگاری با آنان عین حماقت است. سخنی است که در نظزر من نه از موضع تواضع است و نه مایه چندانی از صداقت دارد.    

+ نوشته شده توسط متکلم در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:48 |

جمع کردن یعنی گرد آوردن،در کنار هم قرار دادن،حال پرسش این است چرا 1+1=2 می شود؟ می دانیم که دوییت از تمایز بر می خیزد(ویا تمایز نشانه آن است)یعنی ما تنها وقتی از دو سخن می گوییم که میان هر یک از اجزایش وجه تفارقی باشد. فی المثل می گوییم دو سیب که متشکل از این سیب و آن سیب است که وجه تمیزی در مقولاتی چون زمان ،مکان و شکل و....دارند و همین ممکن می سازد که ما آن دو را دو بگوییم.

هنگامی که از وحدت باری سخن می رود گفته می شود که تنها یک وجود اکمل ممکن است که اگر چند وجود اکمل باشد،آن گاه یا کمال در خصوصشان صدق نمی کند که در این صورت آن که اکمل است واحد است و یا همه آنها در مرتبه یکسانی اند و هیچ تمایزی میان آنها نیست پس همه یکی هستند زیرا که هویتشان بسته به مرتبه شان است.

تمایز میان دو شی همسان متعلق جهان متغیر است ونه ریاضیات که ادعا می شود عالم ثابتات است،همین قاعده در قبال مجموعه ها رعایت می شود{1,1,1,2,2}={1,2}

ولی برای چه در اعمال ریاضی دیگر از آن خبری نیست. یا این 1 با این 1 فرقی دارد که در این صورت در ادعای لا یتغیر بودن عالم ریاضیات باید شک کرد که چگونه است که مفاهیمش از وحدت بر خوردار نیستند. و یا هر دو یک یکی هستند_آیا می توان یک شی را در کنار خودش قرار داد؟ مگر می شود که شی هم خودش باشد و هم در کنار خودش_که در این وضع تنها یک،1 هست و هیچ زیادتی از اضافه شدن یک بر خودش بدست نمی آید زیرا که موجب آن می شود که شی در حالی که خودش است در کنار خودش هم باشد(یعنی غیر خود باشد)واین محال است.

تصورم بر این است که خطایی در جریان استدلال رخ داده هرکس پاسخی دارد بگوید.

+ نوشته شده توسط متکلم در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 1:10 |

گه گاه طنین کلام نیچه در گوشم می پیچد(انسان مجبور بود تا خنده را اختراع کند زیرا که تنها او به این حد ژرف، رنج می کشد،ناشادترین جانور بشاشترین است.)

می خواستم تا دقیقه ای هم بر محمد(رسول الله) بنگارم_از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب / رجعتی می خواستم لیکن طلاق افتاده بود_اما او دیگر دغدغه ام نیست،پس از آنکه درمان دلم از کف رفت درد دینم نیز رخت بست.دیگر بهتراز هر کسی می دانم که آدم دیروز نیستم و خوشبختانه آدم فردا و پس فردا! نیز. شاید این ابن الوقتی و بر طبل بی عاری کوفتنم از حد گذشته باشد که البته نه این احوال بلکه هیچ حال و حالتی را نمی پسندم. به هر صورت،آینه من است،روزهایی که می گذرد.واین ایام ترکیب غریبی است از:استطلاع،استنباط،استراب،استزاد و استمنی. و آنکس که علی الدوام در طلب است ناکامی ابدی است.

اگر می خواهی از پی من بیایی تنها ردی که می یابی ته سیگارهای رنگارنگ است.

+ نوشته شده توسط متکلم در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 3:54 |

شاید این سخن قدری سنگین باشدکه اگر تنها میان پوزیتویست و آنارشیست معرفتی مختار باشم(که خوشبختانه چنین نیست) حتما آنارشیست می شوم.

مصلحت بر این دیدم که ابتدای کلام را با چند سخن غیر معرفتی آغاز کنم.نخست اینکه کارنپ دیگر همفکرانش هیچ کدام فیلسوفان کمی نبوده و نیستند بلکه تنها از نظریه ای حمایت می کنند که تناقضات زیادی در درونش و با جهان واقع دارد. دوم اینکه در مورد مثالی که آوردی باید بگویم که خیلی کم می توان از این مضحکتر مثالی زد(شتر سبز)و در نقد مثالت، گفتنی است که نظریه ات اصلا تجربی نیست که کسی بتواند آن را تایید و یا ابطال کند (گمان اینکه در آزمایشگاه به چنین نتیجه ای رسیده ای چیزی را درست نمی کند).رویت خدا(به هر نحوی) و عواطقف اشخاص،هیچ کدام در حوزه داوری تجربه قرار نمی گیرند.بعدها شاید در این خصوص که تایید پذیری چیزی را حل نمی کند نکاتی را بگویم.

حال به بخش جدی تر نوشته وارد می شویم. در نظر اول ابطال گرایی پوپر بسیار ساده و همه فهم می نماید و شاید همین باعث گشته تا عده زیادی پیرامونش نقد پردازی کنند.در حالی که این نظزیه پیچیدگی های خاص خورد را دارد،فی المثل وقتی من دست به باز خوانی آثار پوپر می زنم، هر بار جیزهای جدیدتری می آموزم هرچند که باد اعتراف کنم که بسیاری از غوامضش همچنان بر من پوشیده مانده،حال چه رسد به کسی که اطلاعاتش از طریق منابع درجه چند است.

نکته ای در خصوص فهم ابطال گرایی هست که باز هم در آن همان توهم همیشگی مشاهده می شود که نظریه ای که ابطال پذیر باشد محکوم به سرنوشت محتوم سقوط است و برای رفع آن باید معیار صدق و کذب را در بررسی نظریه های علمی به دور انداخت،زیرا که ما در علم به هیچ حقیقت بی خللی دست نیافته ایم. حال به سراغ بحث بسیار مهمتری می روم.ابطال گرایی معیار تمایز یک نظریه علمی از غیر آن را در این می داند که نظریه قابلیت ابطال از"طریق تجربه"را داشته باشد(هیچ تجربه ای نمی تواند به نحو مستقیم نظریه مابعد الطبیعی را براندازد) به این معنا که ابطال تجربی نظریه علمی امری ممکن است.در خصوص قانون اول نیوتن شاید هیچ آزمایش عملی برای ایجاد خلا کامیاب نباشد و ما به هر مسیری که برویم بتوان در آن مناقشه کرد ولی نکته ای که ضروری است این است که ما هرگز و در هیچ موردی شرایط آزمایشگاهی مطلوب را نداریم(همان طور که هراکلیتوس گفت جهان در سیلان محض است)و این خود ردی بر دقیق و بی خدشه بودن علم موجود است(که رای رایج پوزیتویستهاست) و من می خواهم ادعا کنم که آزمایش عملی (در هر زمینه ای که باشد)که نتوان درآن مناقشه کرد و همگان از آن یک چیز را در یابند وجود ندارد.پس برای ابطال گرایان معیار علمی بودن این است که ابطال قضیه از طریق تجربه نا ممکن نباشد.به مثالی توجه کنید:هر انسان شاخداری قدش بلندتر از دو متر است.این قضیه برای پوپر از ساختاری کاملا علمی بر خوردار است،هرچند که ما تا ابد چنین چیزی را نداشته باشیم و آزمایش عملی در خصوصش مقدور نباشد ولی در عرصه نظر نقیضش قضیه:بعضی از انسان های شاخدار قدشان بیشتر از دو متر نیست.است و هیچ محالی را سبب نمی گردد.اکنون به قسمت جذابتر وازد می شویم."هر اتفاقی که در جهان بیافتد لا محال است"سخنی است که هر مشاهده ای آن را تایید می کند و برای کارناپ باید علمی باشد در حالی که در ابطال گرایی چنین نیست و به نظریات مانند این اجازه ورود داده نمی شود زیرا که نقیضش:"بعضی اتفاقات در جهان می افتد محال است" خود امری محال است و چنین مشاهده مبطلش امکان پذیر نیست.نظریات مربوط به روان کاوی فرویدی و روانشناسی آدلری نیز از این دستند که مثالشان نخ نما شده.از این مطالب به نکته ای پی می بریم(اگر تا به اینجا خوب دقت کرده باشیم)که ارزش یک نظریه علمی در چیزهایی که تایید می کند نیست به طور ساده،اهمیتش به خاطر (نه)هایی است که می گوید و نه (آری)هایی که بیان می کند(اگر بخواهم به زبان کارناپی بگویم یک نظریه می بایست احتمال وقوع وقایعی را صفر اعلام کند).ملاک ارجحیت نظریه ها در نزد پوپر( برخلاف کارنپ) در ارتباط با نقد پذیری(جانشین بهتری برای ابطال پذیری)گزاره ها است و هر چه گزاره ای قابلیت نقد بیشتری داشته باشد(ابطال پذیر تر باشد)یعنی موارد بیشتری را رد کند و بتواند از کوششی که برای ابطالش صورت گرفته پیروزمندانه خارج شود تایید مهمتری نسبت به نظریه مشابهی که موارد نا ممکن را بسیار کمتر اعلام می کند می گیرد.

در پایان باید بگویم که من نمی خواستم این جواب را بنویسم و قصدم نوشتن مطلبی مربوط به ریاضیات بود(که بعدا صورت خواهد گرفت)ولی سکوت و بی اعتنایی را دور از ادب دیدم،هر چند که دیگر حوصله تکرار مکررات را ندارم،بلکه نقد و سوال جدیدی طرح شود.دیگر آنکه کسانی که ادعای نقادی دارند،جرات نقد شدن هم باید داشته باشند.پس بهتر است قسمت نظراتت را باز بگذاری.

والسلام علی من اتبع الهدی

+ نوشته شده توسط متکلم در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 1:40 |
فرق اثبات و تایید را نمی فهمم.اولا ابطال پذیری تجربی معیاری برای تمییز نهادن میان نظریه علمی از غیر علمی است و البته میلاد عزیز باید توجه داشته باشد که علمی بودن هیچ گونه ارزشی را برای یک نظریه به بار نمی آورد و گذاشتن حمل لفظ بی معنا وبی ارزش بر گزاره های غیر علمی به دلیل آنکه سخنی غیر علمی است خود را نقض می کند.و ثانیا خدمت روشنفکر ثانی اینکه یک نظریه کاملا علمی است و یا غیر علمی موضوعی است که به نحو پسینی به دست می آید ونه پیشینی،اینکه نظریه ای را از پیش علمی بدانید دیگر نیازی به جستجوی معیار علم از غیر ندارید. شما از قبل نتیجه خود را گرفته ای.ودر ضمن تایید گرفتن یک نظریه یا سرفراز آمدن از بوته نقد اساسا ربطی به علمی بودن نظریه در نزد پوپر ندارد.نظریه می تواند علمی ولی ابطال شده باشد(چنین تفکری نتیجه این توهم است که غالبا علمی با صادق یکی گرفته می شود).
ثالث آنکه با علم مرتبط بودن برای یک نظریه،مجوز ورود به علم را صادر نمی کند. مانند علیت که کاملا مابعدالطبعیی است ولی اساس علم بر آن به سر می برد.در خصوص قانون اول هم من نمی فهمم که چگونه ابطال پذیر نیست(اگر نیرویی بر شی در خلا وارد آوریم تا بی نهایت می رود)که در آن صورت که خلا احراز شود ولی شی باز ایستد قانون باطل می گردد یعنی نظریه شرایطی را برای ابطال خود پیشنهاد می کند. اینکه همواره صادق بوده این نتیجه را نمی دهد که ابطال پذیر نیست.

فکر میکنم که شرح مطلب به قدر کفایت رفت.

+ نوشته شده توسط متکلم در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت 17:24 |