تبليغاتX
دقیقه ای بر دغدغه ها

دقیقه ای بر دغدغه ها

بیانات و تاملات فلسفی

بدون اینکه از من بخواهی ، بالا و پایین می شوم. اما یک تفریح نیست، زندگی است. برتری آدمی در تفکر نیست، ماشین در فکر نکردن حسن بزرگی دارد. پس از من نخواه که آوازی بخوانم چرا که به آن فکر نمی کنم. می خواهم همه چیز را ببینم پس چراغ را خاموش نکن. شاید ندانم چه درست است اما می خواهم مثل ماشین فقط عمل کنم ، پس چراغ را خاموش نکن می خواهم تو و کارم را ببینم.
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:55  توسط متکلم  | 

مارکس در قبال انقلاب 1848 فرانسه می گفت: "بورژوازی می گوید تنها در یک  مورد است که پرولتاریا بی آنکه به دیگران اعتنا کند حق عمل دارد و ان سنگربندی و جنگیدن است."  این نوعی دیگر از بهره کشی است که از نوع خدای و بنده به مراتب بدتر است و به هدم زیر دست می انجامد. حتی در رابطه ارباب و کارگر نیز تا زمانی که کارگر به مثابه ابزار تولید خاصیتش را حفظ کند رابطه برقرار است، پس این گونه روابط به ظاهر پایدار نیز مستعدند که به چنین روابطی مبدل گردند. در همان انقلاب 1848 ، بورژوازی صنعتی و خرده بورژواها دست اتحاد به سوی کارگران بردند و با تحریک انان کار سلطنت ژویه را ساختند و این واقعه بی پایمردی کارگران در سنگرها محقق نمی شد و تنها چنین بازوی قدرتمندی می توانست حکومتی را ساقط کند. اما پس از پیروزی دیگر نیازی به آنان نبود و تمام خواست های پرولتاریا مغفول ماند در حالی که جز قوت لایموتی را طالب نبودند که همان نیز باز از آنان دریغ شد و بورژوازی مسلط ، آنان را به اسم خودسری و آشوب طلبی سرکوب کرد.چنین است! وقتی خود خواهی ها همسو باشد،

عشق و ایمانی مقدس نامیده می شود ولی چون خود خواهی های یکی ، دیگری را بخواهد. طرفین جز تیر اتهام خودخواهی بر هم نمی زنند و آنکه دست پایین را دارد پاره پاره  می شود این قصه همه جا قابل تکرار است. هنگامی که رضا خان تازه بر سر کار آمده بود ، سران عشایر قشقایی نزد قونسول انگلستان رفتند، خدماتشان را گوشزد کردند و خواهان حمایت شدند، قونسول مشغول چلاندن لیمویی در لیوان چایش بود، رو به آنان گفت : حالا به چه کارم می آید، گفتند: هیچ، گفت: به دور می اندازمش ، و لیمو را پرت کرد. این درس بزرگی برای همگان است تا بدانند که لیمویند و به دیگران به چشم لیمو می نگرند. پیروزی با کسی است که آبمیوه گیری زبردست تر باشد. لیموهای بی آب مشتری ندارندو هنگامی که یکی از طرفین رابطه تمام آنچه که از طرفش می خواسته برداشته معلوم است که رابطه برایش نامطلوب است و عجب آنکه آن مفلوکی که هنوز خواهان رابطه است خودخواه لقب می گیرد.این عین استثمار است.

مثل لیموی فشرده، جسدش داره می افته ، توی رودخونه مرده، توی رودخونه مرده...................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 18:15  توسط متکلم  | 

گزارشگر می گفت: آب، بچه:واتر،گزارشگر:چای،بچه:تی،گزارشگر:بیمارستان،بچه:هاسپیتال. بهترین شیوه تربیتی برای هر انسانی در هر سن و سال و جنسیتی، کتک است. دیلاق عوضی با دستای خودم خفت می کنم. واستریوشات ها ایران اسپهبد نیستند ولی اسپهبدان که کاه خطرناک می شدند همچون بهرام چوبین که تیسفون را فراگرفت و تاج بر سرنهاد ، بر سریر نشست و سکه به نام خود زد با آنکه از آل ساسان نبود.سپس در دوره اسلامی لفظ اسپهبد به صاحب الجیش تغییر یافت که بسیاری از حکام نیمه مستقل آن زمان نیز چنین منصبی را در دستگاه خود داشتند. اکثر قریب به اتفاق سکه به نام خود می زدند اما همواره نام خلیفه بغداد در ابتدای خطبه می آمد جز طاهر و یعقوب که خوش درخشیدند ولی دولتشان مستعجل بود. سخت تلخ و دردناک است و عجب سفله پرور است این هوای فارس.از یار وفا ندیدم تا جفا نکنم. رخت و بخت از این دیار بیرون می کشم. شاید به ولایت رفتم. از عهد قاجار باب گشته که ولایت را در معنای موطن محلی به کار برند و وقتی کسی می گوید به ولایت می روم یعنی به شهر خود روم، حتی اگر شهریار خویش نباشم. برای شهریاری دو چیز لازم است: 1-عامل 2-آلت. آلت را می بایست به بخت حوالت داد و عامل کاردانی اش در جایی است که بخت خوش از ناخوش بشناسد و به وقت وارد معرکه گردد. پس آنچه در دست است باید نگه داشت و کار قضا را به سما گذاشت. برای سروری می بایست نیک پرورده شد و آزمون های زمانه دید. کسی می گفت: برای فلسفه باید ریاضت کشید. ما نفهمیدیم که آیا سنگ بست به شکم تحت شمول سلوک فلسفه هست یا نه. اما برای کشورگیری می بایست چنان شوی که از صحبت خلق بی نیاز باشی اما آنان حضورت را محتاج باشند. علی الخصوص می بایست از زنان پرهیز کرد، که انان ذهن رهرو را عمله خود کنند و به کار دیگر کمتر گذارند. علاوه بر آن مجالست با آنان طبع را ظریف و لطیف کند حال انکه حاکم می بایست عند اللزوم ددمنش باشد. و چنین است که چون کار به جانشینان رسد از بهر آنکه زنان را انیس و مونس گرفته اند، در کار ملک خلل بود و ملک معزول. از نظرگاه فرویدی نیز نیاز مبرمی بر انباشت سائق های سرکوب شده برای چنین جهش عظیمی هست.القصه: ما آزمودیم در این شهر بخت خویش/باید برون کشید ار این ورطه رخت خویش.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 15:48  توسط متکلم  | 

اه! اوضاعی است این کار جهان! گه گاه چنان غم بر دل آوار می شود که به جای آنکه واکنش انگیز و حرکت خیز شود، سبب سکون و گندیدگی می گردد . همچون وعده غذای سنگین و چرب و چیلی در نیمه شب، که تمام توان حرکت را می گیرد، فقط می توان بیشتر به قهقرا رفت. نه آنکه راهی به رهایی  نباشد ، با یک ساعت قدم زدن همه چیز حل میشود اما واماندن مطلوب گشته و نجات نامطلوب. در نهایت هم بر اثر مسمومیت کربن منوکسید از سیگارهای پیاپی بالا آوردن، بازهم ولو شدن و در استفراغ دست و پا زدن و دوست داشتن منجلاب. این همان شب تار و گرداب هایل است نه آنکه به مدد ساقی و می درمان می شود. این غم بنیان افکن نیست تا بتوان با ان پنجه زد، خود محور و ستون آمال و عمل می گردد.
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 11:12  توسط متکلم  | 

در راستای پروژه خنده سازی(آری درست خواندید) قصدم این است که نوشته های پیشین(یعنی قبل از سقوط یا صعودم) را بر وبلاگ بگذارم تا دلی سیر بخندیم و هم فقر آن نظریان مشخص گردد.

دغدغه حقیقت و اهمیت تاویل

نقدی که می توان وارد کرد این است که مناظره و تدقیق بر سر معرفت پیشینی کی رخ می دهد؟  و اگر این گونه باشد که هر اختلاف قرائتی کارش به مواجهه برسد ، همگان می بایست زندگی شان را رها کنند و به غور در معرفت پیشینی مشغول شوند. این نقد تا حدودی مورد پذیرش است و می طلبد که قید دیگر بر نظریه زده شود و آن دغدغه حقیقت است و همین است که به تاویلی که از متن شده اهمیت می بخشد(خصوصا در متون دینی) بدین معنا که آیا اختلاف در تاویل برای ما مهم است؟ آیا مساله ای پیش پای ما می گذارد؟ ذهن ما را به خود می گیرد؟ و... . و همین مسیر است که کار را به نقد و اصلاح معرفت های پیشینی می کشاند. به سخن دیگر، اهمیت اختلاف افراد بر سر اینکه کدام تاویل از درستی بیشتری بر خوردار است ، کار را به نقد نظریه هایی که پایه آن تاویل قرار گرفته اند و آن قرائت نتیجه و فرزند خلف آنان است، می کشاند. 

سخن پایانی اینکه تکثر قرائت ها از متن نه امری است مطلوب و نه مذموم بلکه اجتناب ناپذیر است ولی این مساله این نتیجه را نمی دهد که همه به یک مقدار از صدق بهرهمندند و کسی که در پی حقیقت است هرگز نباید از رای زنی در تاویل ها دست بردارد.

نظر من در باره این نوشته: سخنی است پرطمطراق و خالی از هر محتوای مفید

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:43  توسط متکلم  | 

این روزها زاری فضای سیاست و زیبایی زندگی ، قوت قلم را قاپیده! سری به سایت روزنامه نگار محبوبم سید علی میرفتاح زدم که این مطلب بر دلم نشست.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 4:20  توسط متکلم  | 

طاقت زیاده نوشتن ندارم، برای همین بسیار بر بسته می گویم و می گذرم گر چه که هر نکته شرح مبسوط و مستندات تاریخی فراوان می طلبد اما از ذکرشان شانه خالی می کنم چ.ن توان پر حرفی ندارم و بدانید که مدارکش در نزد بنده موجود است.

ایرانیان از  ابتدای مشروطه تاکنون در مقیاس وسیع سه مرتبه نفی بلد مستبدان را دیده اند(رضا ، محمدرضا، محمدعلی میرزا) و سه بار به بازوی پر توان ملت دیو استبداد به شیشه فرستاده شده (انقلاب مشروطه،فتح تهران،انقلاب57) اما افسوس که باز از روزنی سر بر آورده. در تحولات و انقلابات ایران (همچون هر مملکت دیگر) اظهر من الشمس که علل حصر به خارجی و داخلی می باشد و چه بسا که سوگیری این علل نیز متاثر از یکدیگر می گردد و در مواردی نمی توان به یقین حکم راند که فلان تحت علل خارجی است یا داخلی چه رسد که به تمامه ذیل یکی رود.

ابتدای بالا گرفتن کار مشروطه، این دو عامل کاملا مهیا بود که یکی از بخت های نادر ایرانیان در تاریخ معاصر است. از طرفی ملایان سیاسی و نیک اندیشی چون مرحوم طباطبایی و بهبهانی موفق به بر انگیختن توده شدند و همچنین فرنگ دیده ها و در خوانده ها تحمل وضع مملکت را نداشتند. تجار نیز که از ظلم زمین داران محلی و باج گیری حکومت مرکزی سخت به ستوه آمده بودند در این راه با دو گروه پیشین همدستی کردند. به این نحو مبارزه رنگی ملی ، مذهبی و طبقاتی به خود گرفت که از هر نظر مستعد پیروزی بود. مظفرالدین شاه هم مرد در افتادن با توده نبود، خلق کریمی داشت و تمام آمالش در شاه شدن ختم به سفر فرنگ می شد. از طرف دیگر اروپا ،به سر کردگی بریتانیا، همین که از وقایع ایران بو برد ، به حمایت از آزادی خواهان پرداخت( همان طور که در کتاب آبی آمده، بریتانیا از ابتدای شکست ایران در برابر روس خاندان عباس میرزا را تحت الحمایه آنها می دانست برای همین از هر فرصتی در تضعیف قاجار و کم کردن نفوذ روسیه در ایران استفاده می کرد) روسیه تزاری هم با شکست از ژاپن هیبت و صلابتش را باخته بود. در چنین هنگامه ای مردم زدند و بردند.

از واقعه به توپ بسته شدن مجلس و قائله آذربایجان تا فتح تهران ، علل خارجی رنگ کمتری دارند و بیشتر به سود استبداد سیر می کنند. روسیه بی امان از محمد علی میرزا جان داری می کند و شاه به قوه قزاق مجلس را بمباران می کند. روسیه حتی وقتی محمد علیمیرزا را ناتوان از سرکوبی مجاهدان تبریز می بیند به بهانه حمایت از تجارت قفقاز قشون قزاق را راهی آذربایجان می کند. انگلستان نیز در آستانه چنگ بزرگ عهد اتحاد با روسیه بسته و به موجب قرار داد 1909 سعی در حل اختلافات برد و پایش را از کفش تزارها بیرون کشید. به این نحو آزادی خواهان تقریبا در خارج از مرزها بی یاور افتادند و همیاری که از آن طرف می شد در برابر دفعه پیشین اندک بود. اما پس از خفع شدن تهران اتفاق غریبی رخ داد که کمتر کسی گمانش را می برد. تبریز تسلیم نشد یا بهتر است بگوییم ستارخان قیام کرد. این قهرمان آزادی ، که اگر خانی از ایران مستحق کبیر باشد رضا نیست و ستار است، در حق دلاوریش هر چه آید کم است. نبرد چند ماهه تبریز ایران را بیدار کرد و در نهایت تهران به دست سپاه گیلان و بختیاری گشوده گشت که عامل عمده این عمل متهورانه ، استعداد ولایات در شورش و اغتشاش و سلحشوری مردم و ایلات بود.

چیزی طول نبرد که آتش جنگ جهانی دوم دامن گیر ایران شد و در اندک زمانی تهران به دست قوای متفقین افتاد. سیاست نابخردانه  شاه آنها را سخت جری ساخته بود و همچنین شوروی نیاز مبرم و لا ینقطعی به کمک متحدینش داشت که بی فتح تهران میسور نمی گشت. توده و نخبگان نیز چنان از رضا قلدر تو سری خرده بودند که ماندن رضاخان حتی به صلاح خودش هم نبود. باقی را حوصله ندارم ، خودتان بخوانید ، ببینید و نتیجه بگیرید.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 20:34  توسط متکلم  | 

پیش از اعلام فرمولاسیون مورد نظر ، باید بگویم که این ترکیب دقیق از زبان یکی از اساتید قارچ و انگل دانشگاه شیراز (دکتر الف) بیان شده و از دقت و کارآیی فوق العاده برخوردار است.

مواد مورد نیاز: دلستر کلاسیک ، شکر ، قرص مخمر و بطری

طریقه ساخت:

گویند در قدیم بر سر در آبجو فروشی های ولایات ژرمنی این جمله را می نوشتند: زندگی یعنی، بنوش!،بنوش!،بنوش!، و اگر توانستی باز هم بنوش! درست است که در نظر عده ای در برابر عروسی چون دختر رز این خمر در حد اعلایش کنیزی مطبخیست اما کافی است تجربه کنیم تا سیه روی شود هر که در او غش باشد. فی الجمله حتی اگر آن رای را اعتباری باشد بهتر است که عشرت امروز را به فردا نیندازیم و چون عده ای حلوای تقد شراب ها ، حوریان وغلمان زمین را به سیلی نسیه قیامت موهوم حوالت ندهیم. که اگر سبوی ساقی خالی است سوپر مارکت سر کوچه که هست به قول شاعر: چو عنقا را باند است آشیانه / قناعت کن به تخم مرغ خانه.

یک دلستر یک لیتری از قسم کلاسیک را خریداری کنید و به خانه بیاورید سپس در یک بطری یک و نیم لیتری مقدار ۱۲۵ گرم شکر قرار دهید و به آرامی دلستر را بی آنکه دچار کثیف کاری شوید درون بطری مطروحه بریزید و هم بزنید تا شکر نیک در دلستر حل شود چون این شد سه قرص مخمر در درون محلول بیاندازید. حالا معجون جادویی ما گام نخستش با موفقیت طی شده. در بطری را ببندید و کمی هم بزنید تا مخمرها بر اثر این وصال همگی شکر شکن شوند. اکنون ظرف را در جایی تاریک و اندکی خنک(کمد، انباری، زیرزمین) قرار دهید و به مدت دو روز درش را باز نکنید. پس از دو روز به آرامی درش را بگشایید زیرا اگر به تندی دست برید معجون نیز تندی کند و باشد که بر سر و روی مبارکتان بپاشد. زین پس هر روز به ساعتی مقرر همین عمل را تکرار کنید تا به جایی که مخمرها همگی هلاک و ته نشین گشته و به محلولی شفاف دست بیابید.(حدودا یک ماه)

روش جدا سازی:

این حیله با اندکی بهره وری این بنده حقیر از علم الحیل به دست آمده و به این صورت است که: از داروخانه یک ست سرم خریداری کنید(به دلایل بهداشتی و گرنه شلنگ کولر آبی هم هست) دو سرش را قیچی و یک سرش را در درون مخلوط ته نشین شده قرار دهید سر آزادش را مک بزنید و وقتی آبش آمد ، شلنگ را درون بطری دیگر که در موقعیتی پایین تر نسبت به آن یکی قرار دارد بگذارید. تمام شد. خنک بنوشید.

موارد مصرف:

اگر شکست عشقی خورده اید،اگر عاشق شده اید، اگر به شما خیانت شده، اگر انگیزه ای برای حیات ندارید، اگر جمع رفقا جمع است ، اگر حوصله خروج از خانه را ندارید و اگر هیچ کاری ندارید که انجام دهید، درنگ نکنید! مصرف کنید! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 3:18  توسط متکلم  | 

چون حوصله به تنگ آید ، نگارنده به جفنگ آید. مثل الان که می خواهم الدنگ و تفنگ و فشنگ را به ناف جفنگ بچسبانم حتی اگر قشنگ نباشد. حوصله تنگ است ، دلش سنگ است ، با ما سر جنگ است ، به دستش تفنگی پر فشنگ است، شدم الدنگ ، پس هرچه گویم من، جفنگ است. الغرض حوصله تنگ است و ادامه اعترافات در این وضع ، با مزاجم ناهماهنگ است. خواستم که با چهارمین آن بساط انبساط خاطر برخی و ایضا سبب بهت و کدورت بعضی دیگر را مهیا کنم ، که از قضا حوصله تنگ است ، شاید این مثنوی اندکی تاخیر شود اما چه باک! من مستانه می می فشانم بر خاک منگ منگ  از بنگ در تمنای تریاک! خدای من خود این سخنان در ردیف اعترافات است. علی ای حال قصد دارم برای زنگ تفریح یک قصیده مستزاد ملی میهنی (البته ابیات گزیده) از مرحوم ملک الشعرای بهار بگذارم که بی ربط به این ایام نیست و در حال و هوای نبرد مشروطه و استبداد سروده شده. هرچند که بیچاره ندانسته که کار خدا به دست آخونداست.

 

 

با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست/ کار ایران با خداست

مذهب شاهنشاه ایران ز مذهب ها جداست/ کار ایران با خداست

شاه مست و میر مست و شحنه مست/ مملکت رفته ز دست

هر دم از دریای استبداد آید برفراز/ ناله های جان گداز

زین تلاطم کشتی ملت به گرداب بلاست/ کار ایران با خداست

مملکت کشتی،حوادث بحر،استبداد خس/ ناخدا عدل است و بس

پادشاه خود را مسلمان خواند و سازد تباه/ خون جمعی بی گناه

ای مسلمانان در اسلام این ستم ها کی رواست/ کار ایران با خداست

شاه ایران گر عدالت را نخواهد باک نیست/ زان که طینت پاک نیست

باش تا آگه کند شه را ازین نابخردی/ انتقام ایزدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 22:12  توسط متکلم  | 

مرتبه دوم تمایزاتی با بار نخست داشت، من در این تجربه تنها نبودم و این بار اصلا دلم نمی خواست که بمیرم . آن ماجرا جنبه ای شخصی داشت و اصلا مرگ من اهمیت ویژه ای جز برای افراد پیدا اندکی نمی کرد ( شاید هم هیچ کس) . ولی این بار واقعه در بستری تاریخی روی می داد. اتفاقی که عده زیادی را لرزاند. حمله عوامل سرکوب گر در بامداد 25 خرداد به کوی دانشگاه. آن روز به همراه (پ) به کوی رفتیم و خانه را ترک کردیم. عوض ما بسیاری از کوی گریخته بودند و عملمان در نظر عده کثیری رنگی از حماقت داشت. همراه دسته ای به سمت یکی از درهای کوی رفتیم که نیروها از آنجا قصد نفوذ داشتند. (م) می گفت می خواهیم برویم انصار شکار کنیم! ( به قول یکی از بچه ها: مگه انصار پروانه و خرگوش) . در گیری شروع شد (م) و عده ای به بالای پشت بام ساختمانی رفتند و با کوکتل و سنگ نبرد را آغازیدند . ما هم در پایین با سنگ و عربده حمله کردیم. چیزی نگذشت که غرّش تیر ها محوطه را به لرزه انداخت، از هر طرف تیر و نارنحک های اشک آور پرتاب می شد. آسمان از زوزه اشک آورها سرخ بود و ما ناگزیر به گریز شدیم. چند اشک آور هم به پشت بام انداختند و ما دیگر م را ندیدیم ، چند روز بعد مطمئن شدیم که دستگیرش کرده اند( م که انصار نگرفت همه عمر، دیدی که چگونه انصار م گرفت)،  در حین فرار یک اشک آور به پایم خورد و نقش بر زمینم کرد، بلافاصله یکی از روی سرم رد شد. دیگران دست از فرار شستند و مرا صدا زدند و احوالم را جویا شدند. در آن وضع چنین کاری قابل تقدیر است البته اگر من بودم اعتنایی نمی کردم. درد شدیدی در پا داشتم با این حال چابک از جا برخاستم و خم به ابرو نیاوردم.

به اتاق رفقا رفتم و فهمیدم که حدود 40 کوکتل در آنجاست. چنان دچار بهت و حیرت بودم که پروای جز خودم را نداشتم ، سراسیمه به راهرو آمدم و سعی کردم در اتاق دیگری پناهنده شوم یا حتی از کوی فرار کنم. جماعت همگی سردر گم بودند و نمی دانستند که چه می شود. دو تن از رفقا به اتاق آمدند و وقتی وضع را دیدند خشکشان زد و نمی توانستند کاری بکنند. من به شدت ترسیده بودم اما به هیچ عنوان بروز نمی دادم ، به آنها گفتم بیایید کمدها را پشت در بگذاریم ، چراغ را خاموش کنیم و در انتظار باشیم. هیاهوی بزرگی در بیرون برخاست و صدای موتورها کر کننده بود. یقین یافتیم که کوی سقوط کرده و ما می بایست به نحوی از این بلوا بیرون رویم. لحظات به کندی می گذشت و ما جز سکوت کاری نداشتیم . از تشنگی رنج می بردیم و تنها مایع در دسترس بنزین بود. می دانستیم که اگر به اتاق بریزند باید تاوان سختی بدهیم و احتمالا ختم به مرگ می گردد، در این گیر و داد دوست دختر (س) از خوابگاه دختران به او زنگ زد، اضطراب در کلام (س) موج می زد. (ا) به گریه افتاده بود و آرزو می کرد که ای کاش همه چیز مثل سابق شود ناگهان از جا در رفت و رو به (س) فریاد زد : گوشی رو بده به من می خوام قبل مردنم با یکی بیرون از این خراب شده حرف بزنم. اوضاع آشفته ای بود و مرگ به پیش می آمد. تصمیم گرفتم که به رفقا دل بدهم اما هراس مانع از آن بود که سخنی طولانی برانم بی آنکه صدایم بلرزد بنابراین با جملاتی کوتاه، محکم و با لحنی آمرانه صحبت می کردم که تاثیر خوبی داشت ، به آنها نهیب زدم : خاک بر سر ما که استبداد انتظارمان را از حیات چنین کم می کند. آنها هم تایید کردند و اندکی جرات یافتند. دیگر (ا) مویه نمی کرد و من و (س) بنا به شوخی گذاشتیم . از اینکه روحیه افراد را بالا می بردم راضی بودم ولی می دانستم که همه این ها بازی است و در باطن بیم داشتم چرا که مرگ را منتظر می دیدم. آدم ها وقتی در تنگنا می افتند آنکه شجاعت بیشتری نشان دهد فرمانده می شود اما همین که راه گریزی یافت شد هرکس فرمانده خود است و یا آنکه نقشه فرار بهتری دارد . با هم پیمان بستیم که تا آخرین نفس بجنگیم اما تن به اسارت ندهیم. این کار روحیه شان را بالا برد ولی این تصویر جلوی چشمم بود که آنه می گویند بیایید بیرون کاری با شما نداریم و این ها با ملافه سفید به بیرون می پرند..

لحظه حساس فرا رسید ، انصار وارد ساختمان شدند. خواستیم شروع کنیم، (س) یک کوکتل به دست گرفت تا پرتاب کند ولی من در آخرین لحظه نظرم را عوض کردم و گفتم : صبر کن تا به اتاق حمله کنند. از قضا ترفندم  گرفت و چون طبقه پایین کور بودند، انصار گمان کردند که کل ساختمان، خوابگاه نابینا ها است برای همین از دیگر طبقات منصرف شدند و برگشتند. من اگر ایمان داشتم دلیل خوبی برای خلقت کورها به دست می آوردم.

بچه ها خواهان این بودند که هرکدام به نوبت شماره دیگر اتاق ها را بگیریم تا مطلع شویم که چه بلایی به سرشان رفته. من آنه را قانع ساختم که بی فایده است و ممکن است ردمان را بزنند. در حالی که کارم یک دلیل بیشتر نداشت و آن هم اینکه حوصله نداشتم شماره بگیرم. حسی به من می گفت که پس از اذان قائله می خوابد ، این نظر را به دیگران نیز تسری  دادم ، آن اذان بهترین اذان عمرمان بود.آن شب برایم ترکیب غریبی بود از وحشیگری انصار و ترس و قهرمان بازی خنک من.

مرگ دو بار به سویم آمد اما هر بار برگشت و نیشحندی زد که بعدا به تو می رسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 8:4  توسط متکلم  | 

در این مدت دو بار با مرگ رویارو شدم که هر دو تجربه به فاصله چند ماه از یکدیگر رخ داد. واقعه اول خود کشی بود (با مرگ موش، شاید باید مرگ خرس می خوردم) که واپسین رسوایی نقش مهمی در آن داشت و احتمالا ذکر آن را خواهم راند. چندان به اینکه پس از مرگ چه می شود و سر نوشتم پس از آن چیست فکر نمی کنم ، به نظرم اهمیتی ندارد. اما همواره مردن مایه تشویشم گشته ، اینکه چگونه خواهم مرد و چه می شود تا من بمیرم؟ برای همین خود کشی از ارتفاع همیشه باعث هراسم می شد ، حقیقت آن است که بیشتر از آنکه از مرگ وحشت کنم از درد و نقص عضو دلهره دارم، نمی توانستم این تصور را داشته باشم که با سرعت به آسفالت می خورم و هر چه که در درون دارم با فشار به بیرون پرتاب می شود. برای همین مرگ موش را انتخاب کردم ، چرا که تحمل آنکه دست و پا و چشمم له باشند را نداشتم. احتمالا اگر مرگی بی الم در دسترس باشد عده زیادی این راه را می پیمودند، گر چه که این تصویر مورد علاقه من نبوده و من همواره صورت آرمانی ماجرا را در فرورفتن شمشیر دو دم رمی در شکم می دیدم، اما ترسم مانع شد. القصه! دوستان مرا به بیمارستان لقمان بردند، روی تخت بیمارستان لحظات تکان دهنده ای گذشت، لحظه ای تمنای مرگ می کردم و اینکه همه چیز به یکباره پایان یابد و سپس آرزو داشتم که ای کاش از همان راهی که آمده باز گردد. جلویم ایستاد چشمکی زد و رد شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 7:44  توسط متکلم  | 

این مطلب به نحوی است که اگر شما شخص مودب و موقری هستید و یا اندک رودر بایستی با نگارنده دارید، توصیه می کنم که آن را نخوانید چرا که این اعتراف نامه یا کارنامه می تواند بسیار تکان دهنده باشد، به قدری که دیگر جواب سلام مرا هم ندهید. قصد نوشتن سخنانی را دارم که بخشی برای خودم مهم است و امکان دارد برای دوستان قیمتی نداشته باشد. بقیه هم برای این است که با همان دوستان یادی از خاطرات کرده باشیم و به یادشان باز هم بخندیم. آن چه که می آید چکیده ای از وقایع زندگی من در طول سه سال دانشجویی در گروه فلسفه است.

این روزها خانواده هر وقت به من می رسند می گویند: تو را نماز خوان و روزه دار به دانشگاه فرستادیم و عرق خور و سیگاری تحویل گرفتیم اما این تمام واقعیت نیست. آنها مرا تحویل نگرفته اند من دیگر از دستشان رفته ام! سال اول را تقریبا بی هیچ تغییری گذراندم و در حقیقت سال دوم شروع انحطاط(به گفته بعضی) و یا اوج گیری(بعضی دیگر) من بود اما فکر میکنم پرتاب شدگی به جهان جدید برایش مناسب تر باشد.

به نظرم بی ارج ترین قسمتی که این نوشته می تواند داشته باشد بخش فکری و فلسفی آن است که در آن چون دیگر سرگذشت نویس ها آغاز کنم به ردیف کردن یک مشت اراجیف ، از بدی ها و ضعف های یک فیلسوف تا نقاط جذاب دیگری و اینکه من پس از آنکه خوب در فلان مورد تامل کردم دیدم که سخن او مرا اقناع نمی سازد و در عوض خطوط روشنی در افکار آن یکی دیده می شود پس مسیر و نظرم را عوض کردم. چنین چیزهایی جز خودستایی نمی تواند باشد و من هرچه که خودخواه و خودکامه هم که باشم در اینجا چنین هدفی ندارم . زمانی از پوپر خوشم می آمد اما حالا برایم نچسب است و بیش تر به تاریخ اشتغال دارم، چرایش را هم نمی دانم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 2:1  توسط متکلم  | 

نمایش نامه مرگ نوشته وودی آلن، حوصله به خرج دهید و آن را بخوانید تا از اثر کسی که به نحوی افراطی مستعد است لذت ببرید. من بی وقفه  نمایش نامه را خواندم و در حینش ۳ نخ سیگار کشیدم و پس از اتمام آن ۲ نخ پشت هم. خیلی کم پیش می آید که برای موضوعی ۵ نخ سیگار بکشم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 5:2  توسط متکلم  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 4:58  توسط متکلم  | 

Empty spaces - what are we living for?
Abandoned places - I guess we know the score..
On and on!
Does anybody know what we are looking for?

Another hero - another mindless crime.
Behind the curtain, in the pantomime.
Hold the line!
Does anybody want to take it anymore?
The Show must go on!
The Show must go on!
Inside my heart is breaking,
My make-up may be flaking,
But my smile, still, stays on!

Whatever happens, I'll leave it all to chance. هر چه پیش آید آن را به بخت حواله می کنم
Another heartache - another failed romance.
On and on!
Does anybody know what we are living for?
I guess i'm learning
I must be warmer now..
I'll soon be turning round the corner now.
Outside the dawn is breaking,
But inside in the dark I'm aching to be free!

The Show must go on!
The Show must go on! Yeah!
Ooh! Inside my heart is breaking!
My make-up may be flaking!
But my smile, still, stays on!
Yeah! oh oh oh

My soul is painted like the wings of butterflies,
Fairy tales of yesterday, will grow but never die,
I can fly, my friends!

The Show must go on! Yeah!
The Show must go on!
I'll face it with a grin!
I'm never giving in!
On with the show!

I'll top the bill!
I'll overkill!
I have to find the will to carry on!
On with the,
On with the show!

The Show must go on.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 15:50  توسط متکلم  | 

بر پا خیز از جا کن بنای کاخ دشمن

دانلود سرود

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 3:1  توسط متکلم  | 

۱
يه شب مهتاب  / ماه مياد تو خواب
منو می‌بره  / کوچه به کوچه
باغ انگوری  / باغ آلوچه
دره به دره  / صحرا به صحرا
اون جا که شبا  / پشت بيشه‌ها
يه پری مياد  / ترسون و لرزون
پاشو ميذاره  / تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه  / موی پريشون…

۲
يه شب مهتاب  / ماه مياد تو خواب
منو می‌بره  / ته اون دره
اون‌جا که شبا  / يکه و تنها
تک‌درخت بيد  / شاد و پراميد
می‌کنه به‌ناز  / دسشو دراز
که يه ستاره  / بچکه مث
يه چيکه بارون  / به جای ميوه‌ش
نوک يه شاخه‌ش  / بشه آويزون…

۳
يه شب مهتاب  / ماه مياد تو خواب
منو می‌بره  / از توی زندون
مث شب‌پره  / با خودش بيرون،
می‌بره اون‌جا  / که شب سيا
تا دم سحر  / شهيدای شهر
با فانوس خون  / جار می‌کشن
تو خيابونا  / سر ميدونا:
«ــ عمو يادگار!  / مرد کينه‌دار!
مستی يا هشيار  / خوابی يا بيدار؟»
مستيم و هشيار  / شهيدای شهر!
خوابيم و بيدار  / شهيدای شهر!
آخرش يه شب  / ماه مياد بيرون،
از سر اون کوه  / بالای دره
روی اين ميدون  / رد می‌شه خندون
يه شب ماه مياد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:3  توسط متکلم  | 

هرچه را که تا کنون نوشته ام و می نویسم اگر ذره ای اعتبار داشته باشد تقدیم می کنم به همه آنانی که به تاریخ ۶ ژوئن ۱۹۴۴ در نرماندی پیاده شدند تا از آزادی در برابر فاشیسم دفاع کنند. من همه آنها و دیگر عاشقان و مدافعان آزادی را بسیار دوست دارم بی آنکه ببینمشان و یا حتی بدانم که کیستند. آنان با آرمانشان تعریف می شوند و نه به والدینشان. از چریک های اسپانیایی که تا آخرین فشنگ در برابر فرانکو فاشیست ایستادند تا برادران و خواهرانم که امروز در خون خود افتادند، افسوس که این بی همه چیز همه چیزمان را گرفته و من چیزی جز اشک ندارم که نثارتان کنم. و بر شما که حسرت استشمام بوی جامعه باز را می کشیدید، ولی جز اشکاور و گلوله چیزی نصیبتان نشد،حسرت می فرستم.

همه کسانی که دلیرانه پنجه در پنچه فاشیسم انداختند، درس بزرگی به ما خیال پردازان گزافه گو دادند: با آنکه حجتش را از زور می گیرد جز به اسلحه نمی توان سخن گفت.

کلام کستلر در گفت و گو با مرگ در لحظات نفس گیر کوی دانشگاه هنگامی که جیره خواران فاشیست در پشت درهای اتاق بودند (ما نیز در انتظار مرگ بودیم) بسیار نافذ بود علی الخصوص تقدیمیه اش:

"مارش عزا، نیکلاس! بگذار امیدوار باشیم که همه چیز به سرعت تمام شد و خیلی آزارت ندادند. روز با شکوهی را برای اعدامت انتخاب کردند. نمی دانم کنسولگری ها چه پرچمی بر افراشتند.

تو ریزه بودی، یک دهاتی اندلسی کوچولو، با چشم های نرم وشیرین و کمی قلنبه، یکی از آن بد بخت و بیچاره ها. این کتاب به تو هدیه شده است. چه فرقی به حالت می کند؟ حتی اگر زنده هم بودی نمی توانستی بخوانیش. برای همین هم اعدامت کردند چون آن قدر گستاخ بودی که آرزو می کردی با سواد شوی، تو و میلیون ها مثل تو که اسلحه های کهنه شان را به دست گرفتند تا از نظم نوین دفاع کنند، نظمی که شاید روزی به آنه خواندن یاد می داد. اسمش را قیام مسلحانه می گذارند، نیکلاس، اسمش را دست مسکو می گذارند، نیکلاس ، اسمش را جنبش بی سرو پا ها می گذارند، نیکلاس... اینکه انسانی بخواهد خواندن یاد بگیرد.

واقعا هم باید تو را در یک قفس به ژنو می فرستادند و رویش می نوشتند:

Ecco Homo, Anno Domini 1937"

درود بر دهاتی های اسپانیا و ننگ بر دهاتی های ما!

درود بر همه آنانی که برای دفاع از جهان نوین در برابر قرون وسطاییان ، دلاورانه جان دادند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 20:16  توسط متکلم  | 

چه قدر سخت است گفتن این جمله، به کسی که نمی داند دوستت دارم یعنی چه.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 19:40  توسط متکلم  | 

گه گاه سر به هوا می شوم و این هوا به سرم می زند که رخت و بخت خویش از  این ایران ویران در کشم و دست در دست یار نه چندان جافی راهی دیار خوش و آب و رنگ فرنگ شوم، اما نهیب مبارزه و پرخاش جویی سخت مانع است. پس چاره جز ماندن و ساختن نیست و نه سوختن و ساختن . فی الحال نیز که هنگامه انتخابات سخت داغ است گشته و بازار مکاره لمپن ها سخت پر رونق. پس وظیفه بر هر آنکه اندکی رسالت روشنفکری و روشنگری برای خود قائل است فشار می آورد مه از پرده پوشی ها چشم نپوشد و چون فضیلت به خطر افتد به ضرورت پرده دری کند.

مهندس موسوی با شعار قانون و پایبندی به اجرای آن (که از معدود شعارهای سیاسی ایشان است) عرصه انتخابات را طی می کند و  جماعتی برایش کف و هورا به هوا می فرستند و چه ها که نمی کنند. مطمئنا نفس قانون طلبی بسیار نیکوست و در شمار ستون های دموکراسی. پیشینیان ما نیز در مشروطه انگشت بر گوهر قانون داشتند وبه یمن این خاتم به مصاف دیو استبداد شتافتند. اما مگر عهد ناصری قانون نداشت؟ چرا، قانونش این بود که شاه هرچه بگوید مطاع است، نظام سلطنت هم قانون گذار بود، هم مجری ، هم قاضی و هم غازی. پس یقینا مراد مشروطه خواهان، وضع نظام مقننه و قانون جدید بود، ولی اینکه چه منظور نظرشان بوده از مجال این مجمل خارج است.

سخن کوتاه، روی سخنم با مهندس این است که قانون خواهی خیلی هم خوب، اما کدام قانون؟ می گویند که ضعف جامعه و سیاست امروزین ما در انحراف از قانون است. می پذیرم، اما با قانونی که این چنین دست تا ویل گران و معبران را بازمی گذارد و خود راه انحراف را می گشاید باید چه کرد؟ کارل پوپر رایش در قبال جوامع دموکراتیک این بود که باید به نحوی پی ریزی شود که بدترین آدم بر سریر قدرت، کمترین خسارات را ببار بیاورد. ما در این جامعه نیم بندمان ،که چون دولتی بر کار می آید همه چیر زیر و زبر می شود، باید در قبال قانونمان قائل به چه رایی باشیم؟ و آیا جز این است که قانون مداری در این حال مساوی است با محافظه کاری؟

و اگر کلام ایشان در قیاس با جوامع دموکراتیک است( که می بایست دولت مجری صرف قوانین باشد و اصل تفکیک قوا رکنی لا ینفک است)،در جواب باید بگویم که مگر ما هم دموکراتیک هستیم؟ و یا قوا در اینجا از یکدیگر منفکند؟ در این قانون اصلی چون اسلام و رهبری برای از قدرت تهی کردن هر قوایی کافی است، وجود شخصی همه فن حریف که نمی گذارد از دهان حریفان حرفی حتی سهوا خارج گردد. فکر نمی کنم که از عهد ناصری تا کنون قدمی به پیش رفته باشیم(اگر به پس.....)، در چنین اوضاعی دولتی ضرورت دارد که قانون موجود را مطلوب نداند.

کسی که در شعار محافظه کار است معلوم است که عملش چه می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 6:3  توسط متکلم  |